نسیمه یاری
5/5/1393 - علامت تفریق/منف

روزی روزگاری در یک دشت سرسبز که همه حیوانات آن با هم به خوبی رفتار می کردند، علامتی بود که هیچ کس او را دوست نداشت. می دانید چرا؟ چون او شوخ و بازی گوش بود و همه را آزار می داد و باعث می شد دوستان از هم جدا شوند. روزی حیوانات دشت تصمیم گرفتند آن علامت را از دشت خود بیرون کنند و همین کار را هم انجام دادند. علامت را به زور از دشت بیرون کردند و گفتند تو دیگر حق نداری وارد این دشت شوی و یا برای خود خانه بسازی. علامت هم که چاره ای جز ترک آن دشت نداشت، برای آنها گفت: باشد، من از این دشت می روم و دیگر برنمی گردم. اگر التماس هم کنید دیگر بر نمی گردم.

سیمین رویش
3/5/1393 - تصویر آمریکا: از آیدیال تا واقعیت

روز یکشنبه، تاریخ 6 جولای، اولین سفر من با دو همراه دیگرم، صغرا عزیزی و مرضیه عزیزی، دانش آموزان صنف دوازدهم معرفت، برای اشتراک در سمینار دو هفته یی دانشگاه یل آغاز شد. وقتی جریان ثبت نام و امتحان و گزینش دانش آموزان در مکتب، درخواستی اشتراک در برنامه و بالاخره برنده شدن ما در میان صدها اشتراک کننده از سراسر جهان با موفقیت پیش می رفت، هر کدام ما هیجان خاص خود را داشتیم. این اولین سفر بیرونی ما بود و باید برای دو هفته بدون همراهی خانواده های خود نخستین گام های خود را در آغاز راهی که طی سال های آینده در پیش خواهیم گرفت، بر می داشتیم.

مرتضا مظفری
3/5/1393 - چرا به علی نیازمندیم

اگر در درون جامعه اسلامی خویش زندگی می کنیم و از دردهای: «جهل» و «اختلاف» و «تبعیض» که اساسی ترین و واقعی ترین و ملموس ترین مشکلات اجتماعی و سیاسی در درون جامعه و ملت ما است رنج می بریم؛ بازهم به علی نیازمندیم و یا اگر در یک جامعه مدرن زندگی می کنیم و به ارزش های عام انسانی و به عدالت و انسانیت معتقدیم؛ بازهم، به علی و راه او و اندیشه ها و نحوه کار او، نیازمند و محتاج ایم.

حمید الله احمدی
3/5/1393 - پاسخ یک پدر به فرزندش

نامه ات را دریافت کردم. خوشحالم که تو را همچنان شاداب و پرطراوت می بینم. آنچه را بر من گفته ای، همه از تو و در وجود توست. این صدف و مروارید و دُر از توست؛ از وجود توست، از دریای توست. تنها کاری که من کردم فقط آن را برایت پیدا کردم تا تو از آن بهره ببری، تا پوسیده نشود. این اشیای گران بهای وجود توست. تو باید از آنها استفاده کنی! در وجود تو اشیای گران بهاتر از اینها هست، اما همه اینها در دریای قلب تو نیستند. پسرم! شاید آن چیزها مانند مروراید و صدف و دُر، مادی و محسوس نباشند، آنها سرمایه های معنوی توست. این ماموریت توست که خود را باید بکاوی و عشق ها را از وجودت کشف کنی و از آنها در زندگی ات استفاده کنی، نه عشق های انسانی و نفسانی بلکه عشق های الهی ات را.

حمید الله احمدی
3/5/1393 - نامه ای برای پدر رویایی من

پدر جان، چه حال داری؟ نمی خواهم با شما ادبی و رسمی سخن بگویم، چونکه خود را راحت احساس نمی کنم. شما رویای من هستید، پدر محبوب من! مگر آدمی با پدرش این طور سخن می گوید؟ نه! من با پدرم صمیمی هستم، پدرم را دوست دارم؛ پدرم را در آغوش می گیرم و او را لمس می کنم. شما پدر من هستید من به شما عشق می ورزم؛ شما را دوست دارم هنوز این لب ها انتظار بوسیدن گونه شما را می کشد، این چشمان عاشق انتظار دیدن آن چشمان قشنگ را می کشد. هنوزم این دستان انتظار فشردن آن دستان خلاق و لطیف را می کشد، هنوز این پاها انتظار دویدن به سوی تو را می کشد.

علی یاسر شعیب
1/5/1393 - از کابل تا دانشگاه یل

تقریبا دوازده ساعت طول کشید تا به فرودگاه بین المللی جان اف کنیدی نیویارک ایالات متحده امریکا برسم. پروازی بس طولانی بود. صدای گریه کودکی خواب را نه تنها بر من بلکه برای دیگران نیز حرام می کرد. چشمانم تشنه خواب بود. زیرا برای نزدیک به بیست و هشت ساعت طعم دلچسپ بسته شدن را نچشیده بودند. با آن هم فرصتی غنیمت شد تا برای یک ساعت به خواب شیرینی فرو روم.

زهرا فرهنگ
14/4/1393 - جغرافیای رنج

این جا جغرافیای رنج است. سیاره ستم. دالان تاریک و پیچ در پیچ دروغ و ریا و ریاست و سیاست و سایه و سیاهی. تاریکستان تباهی بی رویا و سرزمین نفرین و نفرت بی فرجام. نه کسی چراغی بر می افروزد برای برون رفت از ویرانه حیات و نه کسی چرایی بر لب می آورد برای خو گرفتن به تازیانه تقدیر شده و ذهن و زبان تعزیر شده آمیخته با زاری و زبونی و ذلت. این جا همه چیز در مدار سکوت و هیاهوی فریاد ایستاده است. چیزی به پیش نمی رود که روشنایی افق را فرادست تر کند و رسیدن به امید و ایمان و امان را شکست ناپذیرتر.

رابعه میرزاد
4/4/1393 - شاید هنوز مهاجر باشد

داود سر به دیوار زده بود. انگار داشت غربت را تجربه می کرد. عرق های جاری از سر و صورتش قصه ای داشت سخت و شنیدنی. نقس نفس می زد. خسته و درمانده به نظر می رسید. به چشمانش خیره شدم در چشمان قهوه ای اش یکی دو قطره اشک حلقه زده بود. وقتی متوجه نگاه های من شد، سرم را فوراً پایین انداختم؛ چون نمی خواستم بداند من متوجه اشک هایش شده ام. با صدای نه چندان نورمالی گفت: کاری داشتی؟ با شنیدن این جمله فهمیدم بی وقت خلوتش را به هم زدم؛ چون او هرگز این طور با من صحبت نمی کرد. برای اینکه فکر کند حواسم اصلاً به او نبوده گفتم: راستی آخرین متنی را که نوشتی کجا گذاشتی؟ می خواهم بخوانم. آخر این نوشته هایت کار دست من داده است. گفت: نه، یعنی حالا پیشم نیست. شاید روی زینه ها باشد؛ چون آخرین بار که یادم می آید در همان جا می نوشتم.

گلثوم
3/4/1393 - ذکی تنها امید مادر

این روزها مثل روزهای دیگر می گذشت. آفتاب طلوع می کرد و بعد ازگذراندن بلندی آسمان دوباره غروب می کرد. صبح که می شد ذکی ده ساله با مادرش خداحافظی می کرد و همراه برس و رنگ بوت از خانه بیرون می شد و تا شام برنمی گشت. ذکی در خیابان های شهر بوت های مردم را رنگ می کرد و شام با گرسنه گی و خسته گی تمام به خانه می آمد؛ صورت و دستان ترک خورده مادرش را می بوسید و مقدار پولی را که از رنگ کردن بوت های مردم جمع کرده بود برای مادرش می داد.

علی شهریار
1/4/1393 - مادر

سلامی چون بی کرانه گی بحرها، به زیباترین هدیه حیات؛ یعنی مادر عزیزم می فرستم. فرشته زنده گیم می خواهم از تو سخن بگویم. تو چنان بزرگ و باعظمت استی که اگر تمام زنده گیم را از تو سخن برانم، نمی توانم حتا کوچکترین ویژه گی شما را توصیف کنم. تو مثل کهکشانی استی که هر قدر در آسمان آبیت صید سخن برانیم، بازهم نمی توانم تک ستاره چشمانت را توصیف کنم.

1 2 3 4 5 6 7 8