محمد رضا «رهیاب»
31/1/1393 - من هم از معرفت هستم!

آغاز معرفت، تا این دم با معرفت هستم. از دوران دانش آموزی، تا مرحلهء تدریس و آمریت دیپارتمنت علوم اجتماعی. چهارده سال قبل در بهار سال 1379 به حیث دانش آموز در لیسه عالی معرفت، واقع پشاور پاکستان، ثبت نام کردم. من که تقریباً چهارده و یا پانزده سال عمر داشتم، بعد از سپری کردن یک امتحان توسط انجنیر ضیا در صنف دوم قبول شدم. خانواده ام فقط این را می خواست که خواندن و نوشتن را یاد بگیرم. آرمان من هم فراتر از آن نبود. اما وقتی وارد مکتب شدم، درس ها بسیار جدی گرفته می شد و ما دو صنف را در یک سال تمام می کردیم. این، برای من و همصنفانم خیلی افتخار آور بود؛ چون بیشتر از هر چیزی دیگر، برای ما این نکته را تداعی می کرد که شما توانمند هستید، می توانید درس ها را خوب یاد بگیرید و سریع رشد کنید.

زهره میرزایی
29/1/1393 - در انتظار یک صبح روشن

هوا پر گرد و غبارآلود است. آسمان سیاه و تیره است. ستاره ها کمتر چشمک می زنند. ابرهای سیاه مقابل ماه را گرفته است و اجازه نمی دهد نورش فضای شهر را روشن سازد. زندگی سخت شده است. دختری کنار پنجره نشسته، آهسته و پی در پی آه می کشد. به آسمان تیره و تار نگاه می کند و در درون با خود سخن می گوید. دختر پنجره را باز می کند، هوای نسبتاً تازه بهاری صورتش را نوازش می دهد. درختان صاف و پاکیزه، برگ های سبز، درخشش کم فروغ ستارگان توجهش را به خود جلب می کند. خنده بر لبانش نقش می بندد و در وجودش سرور و خوشحالی را احساس می کند.

محمد محمدی
29/1/1393 - تک درخت برگ سپید

ساعت پنج عصر است. درِ کلبه‌ام را باز می کنم و روی درگاه می نشینم. به دوردست ها نگاه می کنم. دوردست هایی که در میان درختان گم می شوند و از پس آنها کوهستان معلوم می شود. قله هایش را تماشا می کنم و سردی برف های نشسته بر آن از نگاهم به وجودم رخنه می کند. سردم می شود و من مثل هزاران بار دیگر چشمانم را می بندم و تصور می کنم که در آغوش گرم تو جا خوش کرده‌ام. چشم باز می کنم و از تماشای جنگل، چشمانم سبز می شود، چه زود منعکس می شود!! شاید به همین دلیل روح تو سبز و درختی بود. دلم می خواهد که بپرسم چگونه درخت را فهمیدی؟ یا که چطور توانستی روح طبیعت را لمس کنی!

حبیب الله "حسن زاده"
28/1/1393 - تهاجم فرهنگی

برای فرهنگ تعریف های زیادی گفته شده است. اما به طور خلاصه و خیلی ساده می‌ توان گفت فرهنگ مایه های فکری و ارزشی است که رفتارهای اختیاری و اجتماعی انسان، تحت تآثیر آنها قرار می‌ گیرد و شامل شناخت ها و باورهای انسان، ارزش ها، گرایش ها، رفتارها و کردارها می ‌باشد. بر این اساس تهاجم فرهنگی عبارت خواهد بود از هر گونه حرکتی ازسوی دشمن که در صدد تغییر یا تحریف ارزش ها، رفتار و کردارهای انسانی ملت می ‌باشد. به عبارت دیگر تهاجم فرهنگی یعنی اینکه ملتی، بخواهد فرهنگ رایج و غالب یک ملتی دیگر را از دستش گرفته و فرهنگ خود را به آنها تحمیل کند تا ملت مورد تهاجم قرارگرفته، تحت سلطه این ملت در بیاید و به این وسیله به این ملت تسلط یافته و ضربان اقتصادی، سیاسی و نظامی آن را در دست خود بگیرد. برای این کار آسان ترین و کم هزینه ترین راه، همان تغییر فکر و خط مشی ملت است.

ضیافت سعیدی
25/1/1393 - ما به جنبش «عدم تبعیض» نیازمندیم

خون ام می جوشد. ذهن ام از درنگ باز می ماند و دستم نمی نویسد. حس می کنم با این دخترک همدرد هستم. دردش مترادف درد من است. دردی از این جنس را پیش از این چشیده ام. دردی است که مثل خوره بدن زخمی هر افغانی را می خورد. می مانم چه بنویسم؟ در نهایت به خود می گویم: این جا خر خانه است! انسانیت است که به قدم گاه قوم با چاقوی به ظاهر به نام حق و عدالت قربانی می شود. اینجا، انسان نما ها آمده اند تا ظلمی را که بر جبین تاریخ نگار بسته اند؛ تکرار کنند. به چهره یک انسان به عنوان انسان نگاه نمی کنند، بلکه بینی و چشم اند که تعیین کننده انسانیت توست. اینجا دیریست که انسانیت سکویش را به قوم، تبار و نژاد داده است.

مصطفا فیاض
20/1/1393 - بینی پوچوق، بوغوند کومه

انواع گل ها بر لباس های او خودنمایی می کرد و بر زیبایی او می افزود. او معمولاً چادر آبی گلدار به سر می کرد و این چادر بیشتر از هر چیز او را زیباتر نشان می داد. گل جان به صورت ماهرانه موهایش را به صورت رشته های کوچک و باریک در می آورد. کلاهی دست دوزی مادرش را که در اطراف آن سکه ها به بصورت منظم دوخته شده بودند زیر چادر، روی سرش می گذاشت. این کلاه سر او را درست مانند جامی آب، زیبا نشان می داد. پیراهن او دامن گشاد و کمر پر چین داشت. این گشادی دامن و چین های اطراف، کمر او را به صورت زیبایی باریک تر از تصور زیبا نشان می داد.

زهرا فرهنگ
20/1/1393 - مادر

هنوز وقتی سرم را روی شانه ات می گذارم، بهشت با همه عظمتش در من جریان پیدا می کند. هنوز وقتی نگاهم می کنی، خودم را در کنار کوه پایه های کودکی ام می بینم؛ با شاه پرک هایی که روی پیراهنم پرواز می کنند. هنوز نمی دانم چند سال و چند جاده و چند احساس از تو دور شده ام. فقط هر وقت دلم برای گهواره ای که تکان می دادی تنگ می شود، رو به روی آینه می ایستم و دنبال دخترکی می گردم که اگر نیم روزی مادرش را نمی دید، آرام و قرار نداشت. قلب تو از خانه بزرگتر بود و از مهتاب روشن تر. تو را از همه زیبایی ها بیشتر دوست داشتم. باور کن هنگامی که در خانه بودی گل میان گلدان ها خوشبوتر می شدند و تماشای تصویر کتاب داستان ها دیدنی تر.

حفیظ الله ابرم
17/1/1393 - بازخوانی یک راه (قسمت یکم)

وقتی فرصت می یابیم و به گذشته های خویش، راهی که پیموده ایم، نگاهی می اندازیم، دو حس کاملا متضاد وجود آدم را می پوشاند: حسی شادکامی و سرور از آنچه که برای آدم رضایت می آورد و حس افسوس و پشیمانی از آنچه که نباید انجام می دادیم و یا به شکل دیگری باید انجام می دادیم اما دست یافتن به این دو حس از ناگزیری هایی است که همواره در بازگشت به گذشته و مرور آن فضای ذهن آدم را در بر می گیرد و لذت و تلخکامی را ارزانی وجود می کند. راهی که به نام معرفت طی شده است و تجربه هایی که به این نام شکل گرفته است، برای بنیاگذاران و روندگان "راه معرفت" –حداقل برای من یکی- عاری از دو حالت بالا نبوده است و یا حتا گاهی شدید تر از آنچه تصور می شود بوده است.

1 2 3 4 5