علی یاسر شعیب
1/5/1393 - از کابل تا دانشگاه یل

تقریبا دوازده ساعت طول کشید تا به فرودگاه بین المللی جان اف کنیدی نیویارک ایالات متحده امریکا برسم. پروازی بس طولانی بود. صدای گریه کودکی خواب را نه تنها بر من بلکه برای دیگران نیز حرام می کرد. چشمانم تشنه خواب بود. زیرا برای نزدیک به بیست و هشت ساعت طعم دلچسپ بسته شدن را نچشیده بودند. با آن هم فرصتی غنیمت شد تا برای یک ساعت به خواب شیرینی فرو روم.

زهرا فرهنگ
14/4/1393 - جغرافیای رنج

این جا جغرافیای رنج است. سیاره ستم. دالان تاریک و پیچ در پیچ دروغ و ریا و ریاست و سیاست و سایه و سیاهی. تاریکستان تباهی بی رویا و سرزمین نفرین و نفرت بی فرجام. نه کسی چراغی بر می افروزد برای برون رفت از ویرانه حیات و نه کسی چرایی بر لب می آورد برای خو گرفتن به تازیانه تقدیر شده و ذهن و زبان تعزیر شده آمیخته با زاری و زبونی و ذلت. این جا همه چیز در مدار سکوت و هیاهوی فریاد ایستاده است. چیزی به پیش نمی رود که روشنایی افق را فرادست تر کند و رسیدن به امید و ایمان و امان را شکست ناپذیرتر.

رابعه میرزاد
4/4/1393 - شاید هنوز مهاجر باشد

داود سر به دیوار زده بود. انگار داشت غربت را تجربه می کرد. عرق های جاری از سر و صورتش قصه ای داشت سخت و شنیدنی. نقس نفس می زد. خسته و درمانده به نظر می رسید. به چشمانش خیره شدم در چشمان قهوه ای اش یکی دو قطره اشک حلقه زده بود. وقتی متوجه نگاه های من شد، سرم را فوراً پایین انداختم؛ چون نمی خواستم بداند من متوجه اشک هایش شده ام. با صدای نه چندان نورمالی گفت: کاری داشتی؟ با شنیدن این جمله فهمیدم بی وقت خلوتش را به هم زدم؛ چون او هرگز این طور با من صحبت نمی کرد. برای اینکه فکر کند حواسم اصلاً به او نبوده گفتم: راستی آخرین متنی را که نوشتی کجا گذاشتی؟ می خواهم بخوانم. آخر این نوشته هایت کار دست من داده است. گفت: نه، یعنی حالا پیشم نیست. شاید روی زینه ها باشد؛ چون آخرین بار که یادم می آید در همان جا می نوشتم.

گلثوم
3/4/1393 - ذکی تنها امید مادر

این روزها مثل روزهای دیگر می گذشت. آفتاب طلوع می کرد و بعد ازگذراندن بلندی آسمان دوباره غروب می کرد. صبح که می شد ذکی ده ساله با مادرش خداحافظی می کرد و همراه برس و رنگ بوت از خانه بیرون می شد و تا شام برنمی گشت. ذکی در خیابان های شهر بوت های مردم را رنگ می کرد و شام با گرسنه گی و خسته گی تمام به خانه می آمد؛ صورت و دستان ترک خورده مادرش را می بوسید و مقدار پولی را که از رنگ کردن بوت های مردم جمع کرده بود برای مادرش می داد.

علی شهریار
1/4/1393 - مادر

سلامی چون بی کرانه گی بحرها، به زیباترین هدیه حیات؛ یعنی مادر عزیزم می فرستم. فرشته زنده گیم می خواهم از تو سخن بگویم. تو چنان بزرگ و باعظمت استی که اگر تمام زنده گیم را از تو سخن برانم، نمی توانم حتا کوچکترین ویژه گی شما را توصیف کنم. تو مثل کهکشانی استی که هر قدر در آسمان آبیت صید سخن برانیم، بازهم نمی توانم تک ستاره چشمانت را توصیف کنم.

نسیمه یاری
31/3/1393 - علامت جمع

در زمان های قدیم دو دوست در یک روستا با هم زندگی می کردند. همه مردم آنجا آن دو را می شناختند. به خاطری که آنها دوستان خیلی خوبی با هم بودند و رفتار خوبی با همه داشتند. آنها در هر کاری به مردم کمک می کردند و افراد درست کار و خوش اخلاق نیز بودند. یک روز آن دو دوست تصمیم گرفتند با هم به باغ اعداد بروند و در آنجا زندگی کنند. آنها وسایل خود را جمع کردند و عازم سفر به سوی باغ اعداد شدند. بعد از خداحافظی از مردم روستا به سوی باغ به راه افتادند. پس از ساعت ها راه رفتن؛ یکی از آن دو دوست خسته شد و به دوست خود گفت: بیا تا کمی کنار این جوی آب و زیرسایه درخت کمی استراحت کنیم.

شمسیه دریابی
29/3/1393 - تجلیل از مقام مادر در معرفت

29 جوزای 1393 است و لیسه عالی معرفت بار دیگر محفل بزرگی را به پاس گرامی داشت از مقام مادر با عنوان «نگاه مادر» برگزار کرده است. در تدویر این برنامه، معاونت اطلاعات و فرهنگ موسسه ارتقای ظرفیت مدنی معرفت، مدیریت لیسه عالی معرفت و شورای دانش آموزان لیسه عالی معرفت سهم اصلی را داشتند. در این محفل که در صحن حویلی لیسه عالی معرفت برگزار شده بود، بیشتر از یک هزار مادر، عده کثیر از شخصیت های فرهنگی و اجتماعی، جمعی از فعالان مدنی و دانشجویان، اعضای موسسه ارتقای ظرفیت مدنی معرفت، هیأت اداری و تدریسی لیسه عالی معرفت و دانش آموزان صنف هفتم تا دوازدهم لیسه عالی معرفت اشتراک کرده بودند.

ریحانه قنبری/صدیقه رحیمی
22/3/1393 - من و مادرم

اکنون که تنها مانده ام، می خواهم به یک نسل قبل از خود بروم. آری به نسل مادرم بروم و برگردم. خود را در زمان آنها تصور می کنم. کوچه ای است طولانی. هر دو طرف کوچه باغ هایی قرار گرفته و صدای پرندگان کوچک که برای هم آواز می خوانند به گوش می رسد. صدایی دلنشینی دارند. از کنار این کوچه رودی جاریست، به پاکی آیینه؛ طوری که انسان می تواند خود را در آب ببیند. همه درها باز است، شاید بستن در نشان بدگمانی در آن جا باشد.

صدیقه رحیمی
22/3/1393 - کوه بدخشان هم از شرم فرو ریخت

هنوز بوی کوه بدخشان بر مشام ما می رسد. هنوز کوچه پس کوچه افغانستان بوی بدخشان می دهد. هنوز تصویر پیرزنی که روی جسد فرزندش افتاده بود، در ذهن هر افغانی نقش دارد. هنوز خاطره کودکی که هنگام بازی با برادرش او را گم کرد و دیگر هرگز پیدا نتوانست، در ذهن هر شهروند کشور ما جلوه گر است.

محمد ناصر "سعادت نیا"
21/3/1393 - عقلانیت در قرآن

تعریف کردن از عقل به شیوه خاص دشوار است؛ اما این دشواری مانع پرداختن به مفهوم عقل نمی شود؛ زیرا انسان برای شناخت یک موضوع و فهم یک پدیده، از قوای درونی خود کمک می گیرد و کسی منکر آن نیست. این قوه درونی برای فهم کردن جهان آفاقی به کمک انسان می شتابد. با به کار بستن آن از عالم خارج شناخت حاصل می کنیم. بدون این استعداد درونی شناخت از یک شیء یا پدیده امکان ندارد. این یک امر بدیهی است و نزاع در آن وجود ندارد. اما خود این قوه یا استعداد چیست و دارای چه خاصیت و ویژگی هایی می باشد. پرداختن به این موضوع ضروری به نظر می رسد، اگر چه دست یابی به این نیرو کاری ساده ای نیست.

1 2 3 4 5 6 7 8