عزیز الله یوسفی
7/7/1393 - درد دل های من از تاریخ

تک تک ساعت، ثانیه ها، دقیقه هایی که می گذرد، برای من تاریخ است. امروز درد دل هایم را از تاریخ می نویسم. نمی دانم این مقاله می تواند، درد های مان را تسکین دهد، یانه؟ اما درد های مان را می نویسم، در ورق کاغذ که برای ساختن آن صدها سال کوشش صورت گرفت. آری کاغذی که کودکان به وسیله آن طیاره های کودکانه برای بازی و سرگرمی شان می سازند. آیا دردهایم آنقدر سخت است که می خواهم با ورق ها در میان بگذارم؛ چون انسان های هم روزگارم طاقت شنیدن آنها را ندارند. زمانی که می خواهم از دردهای تاریخ حرف بزنم احساس عجیب به من دست می دهد؛ چون دردم مصیبت هایی است که جامعه ام متحمل شده است و درد من درد نسل روزگار نو پایم می باشد.

فاطمه
7/7/1393 - سیاه موی و مراد علی

سیاه موی و مراد علی در کنار درختی که سال ها باهم ملاقات می کردند، نشسته بودند. سیاه موی به مراد علی گفت: «الی آینده از مه و از تو می رسه تا کی مو و از تو یک دیگه خوده تاشه تاشه بنگری؟» مراد علی به حالت اندوه بار گفت: مه هم دلم نموشه که تاشه تاشه یک دیگه خوده بنگریم، الی ده امی اوضاع چطور موشه. هردو همین طور ساعت ها از آسمان و ریسمان باهم حرف می زدند مثل: لیلی و مجنون، مثل شیرین و فرهاد، سیاه موی و جلالی که دوری همدیگر را برای لحظه ای تحمل نمی توانستند.

رحمت الله پیام
4/7/1393 - نم نم باران

دو باره کم کم نسیم با غرور سبزینه اش می رسد اما تو نه ای. نمی دانم چرا این ابر غم این قدر در این کرانه که جز چترهای پاره پاره چیزی ندارد، دوست دارد ببارد. مثل این که بهار پرهایش را گشوده است، اما نمی دانند بهار من دیگر غنچه ای ندارد و فضای سردش نغمه های متروک می گردد و نمی تواند در دل دنیا پر می کشد و برای من در شب های تاریکم مثل نور ببارد و روزهای دور آرزوهای دور آرزوهایم را با قلم سبزش واضح تر سازد و همیشه بنویسد. من دیگر رسم ها را می شکنم و ترا می کشانم به دنیای دیگر تا آرام تر سرایی و دیگر ننویسی تو بد بختی، اما نمی شود انگار دیگر آسمان من غم سرایی است، نمی گذارند بنویسم مثل گلدسته ها همیشه از نفرتن، از مسافرت با گام های نا بهنگام با چند پارچه ای ترانه های محوشده و گنگ تا کسی نداند احساس من چیست؟ آخر تمسخرم می کنند.

میثم
3/7/1393 - نگاهی در معنای زنده گی

برای هر فردی که در گوشه گوشه این دنیای پهناور می زید، زنده گی معنا و مفهوم خاصش را دارد. به هر میزان که انسان ها از لحاظ تفکر رشد کنند، این معنا گسترده و وسیع تر می شود. به طور مثال: دنیای کودکان محدود به محیط زنده گی، والدین، اسباب بازی ها، اقارب و خویشاوندانش می گردد؛ یا مفهومی که من از زنده گی دارم به مراتب سطحی تر از برداشت های شخص کهنسال می باشد. چون اینان با زحمت فراوان آن را در طول زنده گی و تجربه های شان آموخته اند.

طاهره، صادقی
3/7/1393 - ترنم اندوه

روزگارم شده روزگار قتل، غارت، تجاوزگری و درنده گی آدم ها. در روز روشن سر می برند و غارت می کنند و در زیر پرده شب، مقابل چشمان ماه و ستاره گان، وحشیانه دست جمعی بر بانوان شهر اشباح می لولند و تجاوز می کنند. یک شبه در یک سکوت مرگ بار، عفت و پاکی بانوان شهرم را بی شرمانه از دامان باغ بالا می درند و به یغما می برند و همه از درد و ننگ این فاجعه در سیاهی چشمان شان بی صدا در امواج گنگ حادثه می میرند و صدایی به گوش نمی رسد. خدایا! فاجعه اینجا ختم نمی شود، آن شب آن سیاهی بر تمام شهرم لم می دهد و یکی از جور این نامردمی از ما می میرد و به آن بالا پرواز می کند و به سوی خودت با یک تکه قلبی که قربانی خشم و کینه درنده گان روزگارم شده اند سفر می کند.

محمد محمدی
2/7/1393 - برقه های آبی

هیس! چه خبر است؟ لاله خوابیده است. این لاله، آن لاله، این یکی و آن... چه می کنم؟ دیوانه ام دیگر! لاله های مزار که ناز خوابیده اند. کی میخواهد که بشمارد شان؟ اما شمارش من روی تو می ‌ایستد. تو که لباس افغانی ‌ات سرخ ‌تر از آنهاست، نازنین.... نه، باید عفت کلام بدارم و ترا چیزی دیگر بخوانم؟ زن خوب است؟... نه، شاید ناقص العقل را کنارش بگذارند. خانم چی؟... زیاد ادبی شد! سیاه سر چی؟ این که دیگر اصلا امکان ندارد. اصلا لطافت و ظرافت را چه به سیاهی؟ همان بهتر که مثل شاملو نازنین بخوانمت.

مجتبی
31/6/1393 - وسعت خیال

خداوند برای انسان زمین را هدیه کرد، تا انسان در آن هرکاری را که می خواهد بکند و آن هم کاری خیر. زمین انسان را به زنده گی وا می دارد. زنده گی که زمان سنجش در حال شمارش لحظه هایی است که انسان آن را به خوبی یا بدی می گذراند. پایان واحدهای زمان با صدای هشدار زمان سنج آشکار می شود. زمین مهد انسان می باشد. پایان زمین نشانه ای از وجود شکسته گی در تنه گهواره می باشد. گهواره انسان از چوب و آهن، سنگ و گل یا طلا و نقره است.

ریحانه قنبری
31/6/1393 - آیا کسی این جا هست؟

صدایی گوشم را می آزارد و بر می خیزم، تا ببینم این صدا از کجا می آید؟ آهسته قدم بر می دارم، تاریکی همه جا را فرا گرفته به حدی که نمی توانم حتا جلوی پایم را نگاه کنم. لحظه ای می ایستم، به سیاهی و ظلمت اطرافم می نگرم. با خود می گویم وقتی نمی دانم کجا باید بروم دلیلی برای حرکت نمی بینم، ولی حسی مرموزی از درون به من می گوید: «به جلو حرکت کن و تردید نکن.» اینک دیگر مهم شده ام تا کنون به مقصد توجه نکرده بودم، به همین دلیل چشم هایم مقصدی را جست و جو می کند، ولی هر چه چشم هایم را به آن موترها می اندازم، چیزی را نمی یابم.


28/6/1393 - گام پنجم جلوه در آینه

روز پنج شنبه، 27 سنبله 1393، پنجمین گام، از سلسله برنامه های ادبی «جلوه در آینه» در ایتوریم لیسه عالی معرفت برگزار شد. در این برنامه برعلاوه اعضای موسسه ارتقای ظرفیت مدنی معرفت، معلمان و جمعی از دانش آموزان لیسه عالی معرفت، برخی از شخصیت های فرهنگی - هنری بیرون از لیسه نیز اشتراک کرده بودند. محمد ستوده، غلام رضا ابراهیمی، استادان دانشگاه و سمیع عطایی، فلم ساز و کارگردان، مهمانان اصلی برنامه امروز بودند. داوری برنامه را آقایان ستوده و ابراهیمی به عهده داشتند. برنامه ساعت 10:15 آغاز و در ساعت 11:45 خاتمه یافت.

عاطفه حسن زاده
28/6/1393 - شب ملاقات با خدا

امشب می خواهم خدا را ملاقات کنم. خیلی هیجانی هستم، نمی دانم وقتی خدا را دیدم برایش چه بگویم. واقعاً حس عجیبی دارم، می ترسم از اینکه خدا بیاید وبدون هیچ گفتگویی برود و دیگر بر نگردد. با خودم می گویم خداوند مرا دوست ندارد و هرگز امشب نخواهد آمد، ولی دلم می گوید خداوند خواهد آمد و دستان سرد مرا خواهد گرفت و گرم خواهد کرد و با دستان ملایمش صورتم را نوازش می دهد. امشب خداوند خواهد آمد و برایم قصه خواهد خواند تا این شب سرد و وحشتناک را به خوبی بگذارنم. خداوند امشب خواهد آمد و برایم خواهد گفت: دوستت دارم، فرشته کوچک من.»

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14