28/6/1393 - گام پنجم جلوه در آینه

روز پنج شنبه، 27 سنبله 1393، پنجمین گام، از سلسله برنامه های ادبی «جلوه در آینه» در ایتوریم لیسه عالی معرفت برگزار شد. در این برنامه برعلاوه اعضای موسسه ارتقای ظرفیت مدنی معرفت، معلمان و جمعی از دانش آموزان لیسه عالی معرفت، برخی از شخصیت های فرهنگی - هنری بیرون از لیسه نیز اشتراک کرده بودند. محمد ستوده، غلام رضا ابراهیمی، استادان دانشگاه و سمیع عطایی، فلم ساز و کارگردان، مهمانان اصلی برنامه امروز بودند. داوری برنامه را آقایان ستوده و ابراهیمی به عهده داشتند. برنامه ساعت 10:15 آغاز و در ساعت 11:45 خاتمه یافت.

عاطفه حسن زاده
28/6/1393 - شب ملاقات با خدا

امشب می خواهم خدا را ملاقات کنم. خیلی هیجانی هستم، نمی دانم وقتی خدا را دیدم برایش چه بگویم. واقعاً حس عجیبی دارم، می ترسم از اینکه خدا بیاید وبدون هیچ گفتگویی برود و دیگر بر نگردد. با خودم می گویم خداوند مرا دوست ندارد و هرگز امشب نخواهد آمد، ولی دلم می گوید خداوند خواهد آمد و دستان سرد مرا خواهد گرفت و گرم خواهد کرد و با دستان ملایمش صورتم را نوازش می دهد. امشب خداوند خواهد آمد و برایم قصه خواهد خواند تا این شب سرد و وحشتناک را به خوبی بگذارنم. خداوند امشب خواهد آمد و برایم خواهد گفت: دوستت دارم، فرشته کوچک من.»

شفیقه احمدی
28/6/1393 - زیر باران

وقتی به گذشته ای صاف و روشنم بر می گردم، آرزو می کنم کاش همانی می بودم که بودم. همان کودک شوخ، همان کودک ساده لوحی که از صبح تا شب در کوچه های مرموز قریه می گشت. همانی که موقع اذان ملای مسجد تازه می فهمید که باید خانه برود. همانی که مادرم از صبح تا شب دنبالم می گشت ولی همیشه ناامید بر می گشت و هرگز پیدایم نمی کرد. مثل این بود که با مادرم قایم باشک بازی می کردم ولی نه... قایم باشک نبود. دوست داشتم مادرم را آزار بدم مادری پیرم را.

علی خان شهریار
27/6/1393 - مقاله نویسی

پیش از اینکه نوشتن را آغاز کنیم، باید بدانیم که در باره چه می نویسیم، در این بخش باید نویسنده دقیق فکر کند. اساسی ترین گام نوشتن، همین مرحله نخستین است. نویسنده مشخص کند، موضوعی را که انتخاب کرده است. ارزش وقت مصرف کردن را دارد یا نه. در ضمن به همه پهلوهای عنوان تعمق صورت بگیرد، واضح شود که نویسنده در باره آن معلومات دارد یا نه. اگر معلومات کافی در موضوع نداشته باشد. بدون آگاهی از عهده نوشته برآمده نمی تواند.


31/12/0 -



احمد قیس صفایی
25/6/1393 - دل های شکسته

کاش می شد قصه ای سر داده می توانستم، تا همه به یک صدا می خندیدند! لبخندی که کوه ها از دیدن آن اظهار عجز و نا توانی می کرد. کاش بازهم باهم می بودیم و می خندیدیم که لبخند زیبایی ها را به جود می آورد. نمی دانی لبخند چقدر زیباست؛ زمانی که از ته دل باشد. نمی دانم چرا امشب این قدر کلمه کاش در نوشته ام جاری می شود؟ شاید تقدیر قلمم همین باشد. یعنی همه چیز به آرزو مبدل شده و لبخندی وجود ندارد.

رضوان الله
23/6/1393 - انتحاری

... هنوز هم دلهره داشت و نمی دانست این دلهره از ترس است یا از شادی؛ ترس از بین رفتن و شادی به بهشت رسیدن؛ آنهم بهشت هفتم. ساعت پنج و نیم صبح بود که مولوی برای وی زنگ زده و گفته بود که خواب دیده است خداوند به او گفته چند تن از شاگردانش را نزذ او بفرستتد و مولوی او را انتخاب کرده بود. مولوی وی را نزد خود خواسته بود و یک کلید، توشه رسیدن به بهشت، را به او داده بود. و به او گفته بود که سفرش را از کنار ارگ ریاست جمهوری کابل آغاز کند. طبق گفته مولوی او باید ساعت یک بعد از ظهر سفرش را آغاز می کرد تا شامگاهان به نزد حضرت حق باشد.

صدیقه
23/6/1393 - زیباترین یادگار

من کتابچه ام، بهترین یادگار مادرم، را دوست دارم. در سرزمین خاموشی من هیچ چیز جز کتابچه ام نمی تواند آرام بخش دردهای کهنه من باشد. سطر سطر آن پر شده از خاطرات مادرم. کلمات مبهم و رنگ و رو رفته آن به خانه دل پر زدردهای کهنه ام آرامش می بخشد و خلوت هایم را با تکرار نام تو چون آسمان شب های کودکی ام مهتابی می کنم.

زهره میرزایی
22/6/1393 - سکوت را بشکنیم

با اینکه قلب ها همه رنجور بود، دست ها به سوی آسمان، با اینکه سرها خم بود و دل ها دریای خون، با آن که چشم، گریان رنج ها، دردها، حق تلفی ها و دردمندی ها بود، با این که آفتاب در این افق خوابیده بود، اما لبخندی نمی زد، آری! این قلب که در پشت هر لحظه غفلت باری شکست و ثانیه های دردم شکستن غرورش را تحمل می کرد. او بود که در زمستان با ساختن آدمک برفی و درد دل با او خودش را تسلی می داد و خود را برای لحظه ای به جای او قرار می داد. او بود که در خزان، برگ ها را شمرده جمع کرد و تابستان را کنار شاخه های شکسته و دیوارهای خرابه می گذراند به امید این که روزی کنار گل های کابلش، به آسایش در پس کوچه های کابل قدم بزند و بار دیگر در خاک کوچه و جاده های خاکی کابل را ببوید.

عزیز الله، الله داد
19/6/1393 - بازی کودکانه انتخابات

اما من در این میان بیشتر از هر چیز به فردای گنگ و مبهم خود و هم نسلانم می اندیشم. من خود را برای پنج سال بعد آماده کردم بودم تا همانند هزاران هم وطن دیگرم، ناخنم را رنگ زنم و با رنگ ناخنم، فردای زندگیم را رنگ زنم. اما امروز دیگر کمتر به این تصمیم باور دارم. من به پدر و مادرم می اندیشم. به پدران و مادران، به برادران و خواهران مان می اندیشم که با چه شور و اشتیاقی ساعت ها در صف های طولانی منتظر ایستادند، تا ناخن های خویش را رنگ زنند و بر برگه ای نشانی بگذارند، اما امروز می بینند که همه این ها جز یک نمایش کودکانه برای شان بیش نبوده است. تصور می کنم همه چیز یک نمایش بوده است و خوب است آن را «بازی کودکانه انتخابات افغانستان» لقب دهیم.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13